ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )
100
الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )
طلحه پاسخ على را به تندى داد ولى زبير دربارهء على دلش به رحم آمد . على به سوى يارانش بازگشت ، آنان گفتند : امير المؤمنين ، چطور با آن دو سخن گفتى ؟ على گفت : مقام و جايگاه آن دو با يك ديگر متفاوت است ، زبير از روى لجاجت به ميدان جنگ آمده است و هرگز با شما جنگ نمىكند ، ولى طلحه ، از او دربارهء حق پرسش كردم ولى او به باطل پاسخ داد . من او را در حال يقين ديدار كردم و او مرا در حال شك ديدار كرد . به خدا سوگند ، حق من او را سودى نمىبخشد و باطل او نيز به من ضررى نمىرساند . او فردا جزو اولين كشتگان است . على در حالى كه سوار بر استر رسول خدا ( ص ) بود و بدون اين كه با خود سلاحى حمل كند ميان دو لشكر قرار گرفت و گفت : زبير كجاست ؟ زبير به طرف على آمد . آن دو به محض ديدار ، يك ديگر را در آغوش گرفتند و گريه كردند . على گفت : بندهء خدا ، چه چيزى تو را به اين جا آورده است ؟ زبير گفت : براى خونخواهى عثمان آمدهام . على گفت : خونخواه عثمان هستى ؟ خدا بكشد كسى را كه عثمان را كشته است . تو را به خدا سوگند ، آيا روزى را به ياد دارى كه تو به همراه رسول خدا ( ص ) بودى و ايشان به من سلام كرد و سپس رو به سوى تو كرد و گفت : زبير ، تو با على جنگ خواهى كرد و در حالى كه تو نسبت به او ظالم و ستمگر هستى ؟ زبير گفت : آرى . على گفت : اين را مىدانى و با اين وجود به جنگ من آمدهاى ؟ زبير گفت : به خدا سوگند ، اين سخن پيامبر ( ص ) را فراموش كرده بودم . و اگر به ياد داشتم به سوى تو نمىآمدم . على به سوى ياران خود برگشت . ياران وى پرسيدند : امير المؤمنين ، چطور است كه بدون سلاح به نزد مردى رفتى كه كاملا مسلح بود . على گفت : آيا شما از زبير دورى مىكنيد ؟ ياران على گفتند : هرگز . على گفت : او زبير پسر صفيه ، عمهء رسول خدا ( ص ) است . او عهد و پيمانى دارد كه هرگز